ومن تنها خواهم ماند تا ابد...

بابام سر مادرم هوو اورده بود خونمون جهنمی بود که نگو.هر روز دعوا و کتک کاری.خرجی خونه نمیداد مادرم فرش میبافت تا پیش کسی کم نیاریم.سیر کردن شکم 5تا بچه خیلی سخت بود. همه از یه طرف نون اور خونه بودن.

یه روز صبح که میرفتم مدرسه سنگینی به نگاه رو حس کردم..اهمیت ندادم و راهمو ادامه دادم.این نگاه هر رو با من بود.دوهفته دوماه وبلاخره یه سال.بعداز یه سال دلم لرزید .با خودم گفتم خونه پدری پر از دعوا وکتک کاریه.میرم ازدواج میکنم و خیالم راحت میشه ..به خنده پسر همسایه جواب دادم..میگفت عاشقمه..این یه سال دلشو بردم.گفتم درس دارم بچه ام گفت ادم تا بچه است باید عشق رو تجربه کنه..دوستیمون شروع شد..حرفهای شاعرانه وقشنگ.

وابسته شده بودم.هر روز دم در مدرسه بود..همه ازش شاکی بودن.حتی خونوادم..یه سال گذشت.همه پولاشو جمع کرد و اومد خواستگاری.میدونست "نه" میشنوه ولی میگفت دوسم داره بدون من میمیره.همه مخالفت کردن.. منم دیگه ادامه ندادم..یه سال گذشت دانشگاه قبول شدم دختر خاله اش هم اتاقم بودم واسطه شد دوست شدیم. چقدر دلتنگش شده بودم.شکسته شده بود.اخرین بار از داداشم کتک خورده بود دیده بودمش.. قسم خورد به قرانی که دستش بود.گفت تا اخر کنارتم.ما بهم میرسیم. دلم لرزید و قبول کردم.

باز هم همون عشق و عاشقی و دلتنگی ها شروع شد..چشامو عشق کور کرده بود.

همه میگفتن مرد زندگی نیس باهاش نمون ولی من لج کردم.اخ بخاطرش از همه کتک خورده بود.دیگه عادت کرده بودم به سیلی های داداشم.یاد قسمهاش میفتادم دلم اروم میشد و کنایه و طعنه های همه رو تحمل میکردم. یه روزی بهم گفت دختر خاله ام دعوت کرده ناهار.بیا..قبول نکردم دلخور شد.نمیتونستم ناراحتش کنم.گفتم میام ولی زود برمیگردم. رسیدم در خونه..زنگ زدم و در بازشد.کسی نبود با صدای بلند گفت بیا تو سونیا الان میاد.منم رفتم تواتاق نشستم.یکم گذشت دیدم خبری از سونیا نیست ترسیدم.بهش گفتم من دیگه میرم.ولی مثل شیر زخمی پرید جلومو گرفت.ترسیده بودم نمیدونستم چیکارکنم.باخنده بهش گفتم ترسیدم..

امااون نخندید.قیافه اش وحشتناک بود.زبونم بند اومده بود.دستمو گرفته بود التماس میکرد که باهم باشیم.بهش التماس کردم بپاش افتادم ولی گفت میخوام تاابد ماله هم باشیم.گریه کردم.التماس پشت سرهم.اون قران رو اورد دستشو گذاشت روش گفت تااخر باهاتم.میخوام ماله هم باشیم...

التماس و گریه و خواهش ..ولی اون کار خودشو کرد..مقابله کردم ولی نشد.ناتوان  بودم در مقابلش.وقتی کارش تموم شد گفت :دیگه ماله خودمی..تا خونه فقط گریه کردم.دلم میخواستم به داداشم التماس کنم که بازم کتکم بزنه ولی فایده نداشت دیگه.

شب مادرش زنگ زد خونمون واسه قراره خواستگاری.اروم شدم وگفتم قسمهاش راست بوده.. خونوادم مخالفت کردن .نمیشد بهشون بگم که من دخترم ولی ازجنس زن.. ترسیدم بگم.. اصرار کردم که قبول کنن اما اونا مخالف بودن..بهم گفت بیا فرار کنیم بیخیال خونوادت شو.ولی نمیتونستم ازشون دل بکنم..پشیمون بودم ازاینکه کاش نمیرفتم باهاش..رابطه مون کمرنگ شد.کمرنگه کمرنگ..عشق و عاشقی ها دیگه از یادش رفت..یه روز سه روز یه ماه...به یه ماه نکشید که کارت عروسیش اومد دستم.

باورم نمیشد..اون یادش رفت همه قسم ها رو.عشق رو قران رو..چقدر ساده ازم گذشت..

الان سه ساله از اون قضیه میگذره.ومن خواستگارهامو یک به یک پس میزنم.چون میترسم ازاینکه بگم زنم در لباس دختر.میتونم برم ترمیم کنم یه عمر خوب باشم وزندگی کنم اما روحم ازار میبینه.عذاب وجدان میگیرم.من کار درستی نکردم.کاش زندگی به عقب برمیگشت.

                                                 "نوشته های خودم"



/ 7 نظر / 17 بازدید
امیر

به نظرمن اون مردی که بخاطر باکره نبودن خانمی حاضربه ازدواج کردن باهاش نیست همون بهتر که بره. خود این اقا قبل ازدواج رابطه ای نداشته ؟؟؟؟؟ زندگی قبل از ازدواج هرکس به خودش مربوطه مهم بعد از ازدواجه که ادم دیگه متعهد میشه

ساناز

صداقت مهمترین شرط تو زندگیه

مهدی

من میدونم نامزدم قبلا رابطه داشته ولی الان با افتخار به خاطر صداقتش میخوام باهاش ازدواج کنم

محمد هلشی

گاهی اوقات دراین روزهای سرد مابهای هنگفتی رابرای هیچ میپردازیم. بااندوه و کمی غم تقدیم شما....

یک زخم خورده

مردان در صید عشق به وسعت نامتناهی نامردند. گدای عشق می کنند تا آنجا که موفق به تسخیر قلب یک زن نشده اند سپس مردانگی را در کمال نامردی به جا می آورند ...........

وانیا

برایت دعا می کنم . به وبلاگ من هم سر بزن . حرفهای ناگفته بسیار است. [قلب]

جوک

مردان هوسباز(دوران دیده و کشته ی شهوت)=گرگهای گرسنه. زنان ساده(آموزش ندیده و بی اطلاع)=بره های گیج!